سلام(بچه مادبی شدم. اول سلام می کنم)
چند روزی از ۸/۸/۸۸ می گذرد.
زندگی خوب است.
عروسی بسیار بسیار خوب برگذار شد.
آسمان آفتابی بود.
روز عروسی همه زیبا شده بودند.
خواهران همسر سمیرا مامان نرگس کوچولو مادر شوهر گرامی مامان خوشکل خودم همه زیبا شده بودند.
از احوالات عروس و داماد هم که نپرسید. چون زبان در وصف آنها با اجازه شما کم می آورد.
مشهد هوا خوب بود.
حرم
عامری
نماز امام زمان کنار دارالشفا
قدم زدن های من و رضا
صحن به صحن رواق به رواق
مناجات
آهسته قدم برداشتن. حرم مقدس است. آرام گام بردارید. هرچه باشد جای پای ملائک پیداست.
بازار رضا کوهسنگی
قطار
سمفونی نیمه شب![]()
خانه کوچک ما
زندگی زیباست
دختر نازک نارنجی خانه که از کارد و چنگال سنگین تر بلند نکرده آشپزی می کند. لباس می شورد سفره پهن می کنم.
صبح به صبح برای خودش صبحانه اداره را آماده می کند
من آشپزی می کنم
رضا بلند برایم کتاب می خواند
من گرد گیری می کنم
رضا لباس در لباسشویی می ریزد
من سفره را جمع می کنم
رضا ظرف ها را می شوید
زندگی زیباست
مطمئن باشید ۲۰ سال دیگر هم همین جمله را می نویسم
محکم تر
مطمئن تر
...
پینوشت:
۱- لباس سفیدا همه صورتی شده. خوب من دوست دارم رنگ صورتی رو ![]()
۲- اولین ناهار کوکو سیب زمینی. نجمه می گه وااااا!!!! کوکو. می گم از نیمرو که بهتره![]()
![]()
۳- دیشب شام از خونه مامان آوردیم![]()
![]()
![]()
۴- رضا می گه حاج خانم این دختر شما دو سه تا ناهار دیگه اینجا بخوره وسیله هاش رو جمع می کنه می بره انشاالله![]()
![]()
![]()
۵- رضای بیچاره توی محضر تعهد داد که چای دم کنه. اما حالا همه کار می کنه![]()
![]()
![]()
![]()
این پست توی آخرین دقایقی که من به اینترنت دسترسی دارم ثبت می شه.
این پست رو می نویسم برای اینکه روزهای پر استرس قبل ازدواج رو جاودانه نگه دارم.
- خیلی خیلی خیلی قبل از اینها
روزهای خنده داری بود. روزهای امتحانات. برو بیاهای خانواده رضا. مامان بزرگ و دایی واسطه بودن. من هنوز رضا رو ندیده بودم. قرار بود آخر هفته بیان که ما هم رو ببینیم. (مثلا فامیلیم دیگه) مامان بزرگ گیر داد به مامان رضا که انگشتر نامزدی رو بخرید و ببرید. نوه من حتما جواب مثبت می ده.
الان یه چیزهایی می شنوم که مو به تنم سیخ می شه. باورتون نمی شه.
- خیلی خیلی قبل از اینها.
یادمه از میدون آزادی و پارکسوار آزادی بدم می اومد. حتی یه پست هم در موردش داشتم. اما اولین دیدار من و رضا بیرون خونه توی پارکسوار بود. باورتون می شه؟ کنار شمشادا
. نه . نگردیدن دنبال شمشاد. جاشو فقط رضا می دونه.![]()
- خیلی قبل از اینها
خریدها و گشتن ها. رستوران رفتن ها. با شرم تلفنی حرف زدنها. ...
- قبل از اینها
دعوت برای مهمونی بله برون. مشکل پیدا کردن شلوار رضا. (هر چند نمی دونم رضا از بیان این جمله خوشش می یاد با بدش می یاد. خدا منو ببخشه.
). عقد. رسم و رسومات ما. سفره بنفش خوشکل من. مسافرت عید. چهار روز دوری وحشتناک. من توی یه ده گیر کرده بودم فقط یه نقطه ۱۰ سانت در ۱۰ سانتی وجود داشت که موبایل آنتن می داد. اونم بگیر نگیر داشت.![]()
![]()
![]()
- امروز یکشنبه
اعصاب بهم ریخته. زندگی در حال انفجار. اکیدا حرفهای پست قبلی رو تکذیب می کنم. در حال بالا آوردنم. بوی سیگار و دود اذیت می کنه. سرم داره می ترکه. رضا از موسسه زنگ می زنه. تعجب می کنم تماس توی این وقت روز؟؟؟؟ باهاش حرف می زنم. خودم رو با حرف ها خالی می کنم. اما باز ناراحتم. همچنان سرم درد می کنه. یه مسکن از شادروانان می گیرم. می افته توی ظرفشویی. داد می زنم. یکی دیگه می گیرم. می اندازم بالا. به صورت خیلی خیلی وحشتناک از گلوم می ره پایین. رد دردش رو تا توی معدم حس می کنم. اه . چه روز گندی. با حرص می رم پیش عبادی. سعی می کنم با لبخند وارد شم. اول کارهای دیگه رو بهش تحویل می دم. بعد نوبت کارت عروسی می رسه. لبخند می زنه و می گه به به به به. چه زیبا انتخاب کردی. باز هم لبخند مصنوعی تحویلش دادم. تیز تر از این حرفهاست. می فهمه ناراحتم. بی مقدمه می گه. تا باشه از این روزهای شاد. سعی کن شادترین روزها رو داشته باشی. هر چی پیش اومد خودت رو ناراحت نکن. مهم اینه که توی این روزهای پر استرس آرامش خودت رو حفظ کنی. می گم بارندگی شدیدی قراره بشه. نگران کسایی هستم که می خوان بیان عروسی. می گه نگران نباش. اون هم یه جور قشنگه. فقط آرامش خودت رو حفظ کن. یه چشم تحویلش می دم. دوباره تعارفهای همیشگی. آرزوی خوشبختی. می یام از اتاق بیرون. اندکی حالم بهتره. تلفن زنگ می خوره. خانم مهدی زاده. جیغ می کشم. بلند. حااااااالت چطوره عروس خانم؟ حرف و حرف و حرف و خنده. بلند می گم نینی تکون می خوره؟؟؟ می خنده. می گم دوقلو نباشه. باز ریسه می ره. می گم بدخواه ها اسمتو خط زدن از لیست شرکت. این دفعه غش می کنه.
خیلی بهترم. شکر خدا. نتیجه صحبتهای امروز صبح بود خدا جون درسته؟ به جان خودت که عزیزی فراموشت نکردم. عبادتهام کم شده اما هستی. به خودت قسم به بودنت در کنارم ایمان دارم. خدایا توی این روزهای سخت کاری نکن کسی رو برنجونم. خدایا کمکم کن. بیش از هر زمانی می خوامت. می بینمت. حست می کن. همچین آروم انگشتاتو روی صورتم حس می کنم که نگو و نپرس. پنج شنبه ای توی حرم یادته. گفتم خدایا باز هم عطر استجابت می یاد. قدم هام سبکه. قبلا هم حس کردم این حس رو. یادته. از اول اشکم روان بود تا آخر. خدایا تنهام نذار. اگر تو نباشی حتی رضا هم نمی تونه آرومم کنه.
ضامن آهو کی به تو می رسم.
امروز عصر قرار مدار داریم. می ریم نومزدنگ. ![]()
![]()
![]()
امروز دوشنبه:
اوضاع و احوال آرومه. دیشب ۹ رسیدم خونه ۱۰:۳۰ خوابیدم. رضای طفلی ۱۲ خوابید. مثلا می خواستیم توی این روزهای دم دم عروسی فقط استراحت کنیم.
دیروز نجمه اومد اداره. ابروهام رو دید جیغ زد. خندیدم از قیافش.
قیافم شده مثل روزهای قبل ازدواج. یه صورت بکر و دست نخورده. راضی بودم ازش. توی آینه خودم رو نگاه کردم. چه روزهایی زیر سوال رفتم به خاطر ابروهام. اما دوستشون داشتم. حتی توی دلم به اونهایی که تعجب می کردن می خندیدم. خلاصه تا آخر هفته همین شکلیم. چه بخواین چه نخوایین![]()
![]()
امروز اگر خدا بخواد مابقی کارهای خونه رو تموم کنیم. که دیگه دفترش بسته بشه انشاالله. نجمه می گه توی این روزهای آخر چه حسی داری؟ تو دلم گفتم مثل سیب زمینی هیچ حسی![]()
توی اداره برام شمارش معکوس دارن.
- امروز سه شنبه
کارها زیاده. صبح خواب موندم. توی ترافیک هم گیر کردم.
نور علی نور![]()
آقای موسوی گفت هستی که. شایعه شده امروز دیگه می ری. گفتم شایعه رو باور نکن
تا دقیقه نود می مونم اداره.
همه جای من حرص می خورن. آی چه حالی می ده.![]()
امروز ظهر حرکت می کنم.
دیگه برام دعا کنید همه چیز به خیر تموم بشه.
حس و حالم مثل دم دمای عید می مونه. حوصله کار ندارم. تند تند انجام می دم همه چیز رو. از شما چه پنهون گاهی ماست مالیش هم می کنم![]()
۷/۸/۸۸ آره![]()
- كاراي عروسي انجام شده. شكر خدا مشكل ماشين هم حل شد.
- فعلا زندگي شيرينه. بعدا هم شيرينه. كلا شيرينه. اما به رضا نگينا. چون كلا عاشق شيرينيه. مي ترسم كلهم عجمعين زندگي رو قورت بده.![]()
- اين پست يكي مونده به آخر قبل از عروسيه. احتمالا وقت كنم يه پست ديگه هم مي نويسم.

"هزاران نفر برای باریدن باران دعا میکنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمههایش سوراخ است."

توي اين روزهاي شلوغ و پركار چه بي صدا رسيد
دو سالي هست كه كنارتم
شايد هم كنار مني
چه زود يواش يواش داري مي ري تو حاشيه
شايد اگر رضا يادآوري نمي كرد كامل فراموشم شده بود
داشتم مي گفتم
دو سالي هست كه از با هم بودنمون مي گذره
همين موقع ها بود آزاده يادم داد چطور بسازمت.
چطور زيبات كنم
و خيلي چيزهاي ديگه
اون روزها چقدر دوستت داشتم
يادمه تو جزء مواردي بودي كه توي جلسه معارفه با رضا بيان شد
دو سال از آغازت مي گذره
دو سال از آغازت شايد دوباره ادامه سايد هم يه پايان
چه زيبا مي شه آدم توي سالگرد آغازش پايان پيدا كنه
به هر حال وبلاگ عزيزم تولدت مبارك


